تبليغاتX
بیــــراهه


بیــــراهه

اینجا راهیست....... که از هـــر طرف که می روم ... به تو ختم می شود...

از سر می نویسم ٬

سرنوشتی را که قرار است با تو رقم بخورد٬

تو اشتباه بزرگه زندگیه من هستی

+نوشته شده در ساعت19:38توسط SilenT |

و تپیدن یافت شبیه یک دست!
آن هنگام که من تمامیتم را سوزاندم...
و تپید!
تپید!...
و گناه از آن زمان بود که دستهایش شکل اعتماد شد!...

 

پ ن : شبیه تو ... !

+نوشته شده در ساعت16:44توسط SilenT |

من هر روز در تلاشم تا

خاطرم بماند

و تو هر شب دعا میکنی

که فراموش کنی!

خاطراتمان چه بلاتکلیفند!!!

پ ن :

نقاشی تو را می کشم.

ولی به جای رنگ قرمز

به قلب فلزی ات ضد زنگ می زنم!

تا از آسیب اشکهایم در امان باشد !!

+نوشته شده در ساعت15:20توسط SilenT |

می روی؟ باشد!

خدا به همراهت...!

فقط لطفآ در را پشت سرت محکم ببند!

نمی خواهم خیابانها اسیر طوفان شوند!!!

گاه نوشت :

نگاهم را به جاده دوخته ام

به خطهای سپیدی که از هم دورند

دیگر خیال سبقت گرفتن ندارم

بیا به هم بپیوندیم!!!!

 

+نوشته شده در ساعت15:18توسط SilenT |

حالا که رفته ای
لجم مي‌گيرد از اين زندگی
از اين خانه
از این تختخواب
حالا كه رفته اي
ساعتها به اين مي‌انديشم
كه چرا زنده ام هنوز؟
مگر نگفته بودم كه بي تو مي‌ميرم؟
شاید خدا يادش رفته است مرا بكشد
شاید هم تو قرار است برگردي

پ ن۱ : چشمهای سیاهت را ببند دنیا ...

چشمهای ابری ، درد اندوه ، تیره و نگون سارت را ...

 پ ن۲ : برای حضورت
گلهای کاغذی دفترم را
آبیاری می کنم
امید به آن دارم
که شبی
با تو تمام شوم
تمام می شوم شبی
فقط به من اشاره کن


پ ن۳ : " ناراحت شدن از یه حقیقت تلخ ؛ بهتر از تسکین پیدا کردن با یه دروغ احمقانه اس . "

+نوشته شده در ساعت21:57توسط SilenT |

بيا ؛
اين روزها ، روزهاي خوبي است براي د لـ ــتـ ــنــ ـگ بودن ،
من بغض هايم را مي آورم ،
تو آغوشت را ،
بيا ...

 

+نوشته شده در ساعت21:13توسط SilenT |

این شب ها من با بی منطق ترین طریق ممکن
عشق بازی می کنم
باصدای نفس های تو که توی فکرم میپیچد
با تصور لمس پوستت که هوای اتاقم را داغ می کند

+نوشته شده در ساعت21:35توسط SilenT |

حالا می خواهی نگویی ... خب ، نگو! اما من خودم فهمیده ام ... باید یک ربطی باشد، بین تو و همه این دنیا! وگرنه چطور می شود که وقتی ندارمت ، یکهو همهء تنهایی های این دنیا با هم جمع می شوند در یک دل کوچک و آنجا با هم هیئت راه می اندازند! فقط نمی فهمم دل به این کوچکی چطور جا دارد برای تنهایی به آن گُندگی؟!

پ ن : فهمیدن یک چیز است و باور کردنش چیز دیگر .. !

+نوشته شده در ساعت21:29توسط SilenT |

دیوانه میشوم وقتی،


پشت این نقطه چیزی را نمیبینم!


پشت این همه حرف برایم جز دلواپسی نمیماند!


در این همه رنگ، رنگی از تو نمیبینم!


...
یادت رفته همه چیزمان را !


قرارمان این نبود!بود؟


وقتی برگ زرد خشک شده میبینم یاد قول و قرارمان میافتم!


مگذار بیشتر از این بگویم که همان باقی مانده ها هم میریزد!


حرمت نگه داشته ام!

+نوشته شده در ساعت21:25توسط SilenT |

 

دستم رو بردم طرف شير دوش!
گردوندم سمت راست و زدمش بالا!
يهو عين تموم چيزايي که اون اولا که تازه فهميده بودم تو چه جايي گير کردم،محکم با فشار!بدون هيچ گونه خبر دهي و کاملا بدون هماهنگي قبلي!آب سرد رو تنم ريخت!
از فرق سرم تا نوک پام يخ زد!
اصلا مهم نيست!
چند وقتيه که عادت کردم که همش تنم سرد بشه و فشارم باهاش بازي بشه!
زير آب سرد مخ آدم منجمد ميشه!اما شايد تو حالت انجماد و يخ بستگي بتونم برسم به اون حقيقت!
به چيزي که ميخوام!
حتي اگر خواب هم باشي جوري از خواب ميپري که تا عمر داري از هر چي خوابيدنه حالت بهم بخوره!
اوه..ياد حرف يه بنده خدايي افتادم!
اعتراض! بسه ديگه دختر تو چقد بد ميگي!يه ذره هم خوبي هاي اطرافت رو ببين!
آهان ..ببخشيد که حرف هاي دلمم بايد از زير فاکتور هاي نگاهتون رد بشه و در عين بد بودن محکوم به برگشته!
از چي دلت ميخواد بگم؟
از خوشگذروني؟
از همون چيزي که تو و امثال تو ،توي بازي کردن با احساس بقيه ميبينيد؟
از اين بگم!
آفرين..باشه ميگم!
انقدر خوش ميگذره!
تو بري سراغ يه دختر
که انقد بهش گفتن آب چيز بديه که وقتي ميبينه دست تو يه شيشه آب معدنيه!با همون ميگيره خودشو خفه ميکنه!
بعد ميفهمه که بله آب چيز بديه!
اما به چه قيمتي!
تو براش ميگي
حرفاي قشنگ ميزني
ميگي دوسش داري!
ميگي ميخواي بري خواستگاريش!
و اون تنها مثل يه حيوون چهارپا
دنبال تو داره مياد!
دنبال همون چوپون دروغگويي که
قراره دست آخر بسپردش دست گرگ سياه!
نميدونم چرا حس کردم يهو آب داغ شد!

ببین
حتي آب هم خسته شد...!


 

+نوشته شده در ساعت23:6توسط SilenT |