|
از سر می نویسم ٬ سرنوشتی را که قرار است با تو رقم بخورد٬ تو اشتباه بزرگه زندگیه من هستی
من هر روز در تلاشم تا
خاطرم بماند و تو هر شب دعا میکنی که فراموش کنی! خاطراتمان چه بلاتکلیفند!!! پ ن : ولی به جای رنگ قرمز به قلب فلزی ات ضد زنگ می زنم! تا از آسیب اشکهایم در امان باشد !!
می روی؟ باشد!
خدا به همراهت...! فقط لطفآ در را پشت سرت محکم ببند! نمی خواهم خیابانها اسیر طوفان شوند!!! گاه نوشت : به خطهای سپیدی که از هم دورند دیگر خیال سبقت گرفتن ندارم بیا به هم بپیوندیم!!!!
حالا که رفته ای پ ن۱ : چشمهای سیاهت را ببند دنیا ... چشمهای ابری ، درد اندوه ، تیره و نگون سارت را ... پ ن۲ : برای حضورت
بيا ؛
حالا می خواهی نگویی ... خب ، نگو! اما من خودم فهمیده ام ... باید یک ربطی باشد، بین تو و همه این دنیا! وگرنه چطور می شود که وقتی ندارمت ، یکهو همهء تنهایی های این دنیا با هم جمع می شوند در یک دل کوچک و آنجا با هم هیئت راه می اندازند! فقط نمی فهمم دل به این کوچکی چطور جا دارد برای تنهایی به آن گُندگی؟! پ ن : فهمیدن یک چیز است و باور کردنش چیز دیگر .. !
دیوانه میشوم وقتی،
دستم رو بردم طرف شير دوش! ببین
|
About![]()
آدم بايد تصميمش را بگيرد ؛ Archives87/07/01 - 87/07/3087/04/01 - 87/04/31 87/03/01 - 87/03/31 87/02/01 - 87/02/31 87/01/01 - 87/01/31 86/12/01 - 86/12/29 Links
هم سطر،هم خیال |